اندر حکایات تی وی
شیخ یوسف سلحشور حفظه ا... !
باب اول : شیخ یوسف
آن یکی از پسران یعقوب ، آن دارنده ی یگانه محبوب ، آن بیننده ی یازده ستاره و یک ماه ، آن افتاده توسط برادران به چاه ، آن صاحب پیراهن های چاک چاک ، آن دارای فطرت و ذاتی پاک ، آن که بوی پیراهنش شهره است ، آن که دارنده ی مارمهره است ، آن که سالها در اسارت و زندان بوده ، آن که خورنده آب با نان بوده ، آن عالم به علم تعبیر خواب ، آن بزرگ خاندانِ دارنده القاب ، آن که در مصر بوده دور زمانی ، آن که در نقش او بوده مصطفی زمانی ، آن که دارای محافظ و شحنه بوده ، آن که در سه قسمت پشتِ صحنه بوده ، آن بالا بلند و معطر و خوش سیما ، آن که زندگی اش پخش می شود در شبکه یک سیما ، شیخ " یوسف" - حفظه ا...! - از گنده عزیزان مصر ، خود اوست که زلیخا عاشق و دلشیفته اوست .
باب دوم : شیخ فرج ا... سلحشور
آن که نویسنده و کارگردان و تهیه کننده است ، آن که بازیگر فیلم نخلستان تشنه است ، آن متولد یک هزار و سیصد و سی و یک ، آن خورنده چای و کیک ، آن که به تصویر کشنده بخشی از تاریخ ادیان است ، آن که در آخرین ساخته اش کارگردانِ بازیگرانی چون محمود پاک نیت و کتایون ریاحی ... و جعفر دهقان است ، آن به دنیا آمده در شهر قزوین ، آن که بوده در تاسیس حوزه هنری از افراد نخستین ، آن که در چهل و پنج قسمت زندگی "یوسف پیامبر" را به تصویر کشیده است ، آن که تصاویر این سریال را روی نگاتیو سی و پنج میلی متری به ثبت رسانده مرحوم رسول احمدی است ، آن که قصد دارد با شیوه ای بدیع و نو سریال خود را روانه آنتن کند ، آن که گفته پخش پشت صحنه تا اول تیر ادامه پیدا می کند ، شیخ " فرج ا... سلحشور" - حفظه ا...! – از گنده هنرمندان است که در فیلم ، تنها دلاور رونده به میدان است .
باب سوم : آشنایی شیخ " فرج ا... سلحشور" با شیخ " یوسف "
نقل است که روزی مریدی از مریدان ، شیخ را پرسید : « یا شیخ "سلحشور" ! پس چگونه شیخ "یوسف" را جستی » ؟!
پس شیخ دمی به تو دادی و بازدمی به بیرون و ناگه بر سبیل گریستن ، بگفتی : « پس شب ها کشیدمی بی خوابی و رنج ها بردمی بسیار و کتاب ها و کتابخانه ها را بالا و پایین رفتمی تا شیخ "یوسف" را از دل تاریخ ادیان بیرون کشیدمی » !
روایت کنندی که مرید با شنیدن چونان پاسخی ، پیراهن تن ، پاره کردی از این همه بالا و پایین رفتن ها و شیخ را پرسیدی : « یا شیخ "فرج" از چه روی شیخ "یوسف" را همی جستی » ؟!
شیخ "سلحشور" بر سبیل عصبانیت پاسخ همی بدادی مرید را که : « نادان مریدی که تو باشی ! این سوال یک پاسخ آسان و روشن بیش نداشتی و آن پاسخ این بودی که فقط محض خاطر تحقیق و تفحص ، پژوهش و تفکر در تاریخ ادیان و لاغیر » !
و نقل همی کنندی که شیخ بر چونین سبیلی همت بسیار کردی تا فرج حاصل شدی ، رحمه ا... علیه !!
و نقل است که چون از دنیا برفت پس بر سنگ قبر وی چونان نگاشتند که : در اینجا مردی آرمیده که بخشی از تاریخ را به تصویر کشیده اما خود به تاریخ نپیوسته !
اولین کارگاه داستان کوتاه کوتاه
در فضای مجازی شروع به کار کرد
کارگاه داستان کوتاه کوتاه در گذشته به صورت حقیقی و خصوصی تحت عنوان « قدم به قدم با داستان کوتاه کوتاه » به سرپرستی " سیامک احمدی " و با سبک و شیوه نگارش وی ، دایر بوده و در خدمت دوستداران و علاقه مندان به داستان کوتاه کوتاه قرار داشته است .
اکنون این کارگاه درفضای مجازی ، بنابر تقاضای جمعی از مشتاقان داستان کوتاه کوتاه تحت عنوان « به سوی داستان کوتاه کوتاه » کار خود را دوباره از سر گرفته است و در این راه از تمامی علاقه مندان و مشتاقان برای جلسات آموزش ونقد وبررسی داستان کوتاه کوتاه ثبت نام به عمل می آورد.
+ جهت ثبت نام در کارگاه داستان کوتاه کوتاه
به آدرس اینترنتی http://dastankotahkotah.blogfa.com مراجعه فرمایید .
اندر احوالات علمگاه
کاغذ حامیان آزاد
یوم ماضی داشتیم جراید این ملک و بوم را ورق می زدیم که چشم های مان برخورد کرد به جریده ی « حامی آزاد » .
همچین که مشغول برخورد چشم های مان با کلمات گنده آن نمره از جریده بودیم .. در عجب شدیم . البت که اول شگفت شدیم و در ثانی با من خود گفتیم : « عجبا ، حیرتا ، نه بابا ، چه حرف ها » !
در آن جریده از کاغذ یکصد و ده جمع ضدین علم آموز و علم آموزپروران علمگاه رها به مقامی چند برابر بالاتر ، چونین نقل شد که : « آی نفس کش .. به هوش باشید که منافع جمع ضدین در خطر است و بستانید حق مظلوم را – البت که فرد مظلوم مورد نظر کسی جز جاسبی ، حاکم علمگاه آزاد است - به گوش باشید .. ایشان نامردانی که اتهام وارد می کنند ، تخریب می کنند ، راکبان امواج سیاسی بیش نیستند خرد و کلان .. کوتاه کنید دست این اجانب را که پدر ما را در آوردند ، ناروا می بندند و در پی نفع خویشند نه نفع ما .. ریش ریش می کنند و خون به جگر کرده اند ما را ، می خواهند بی پدر شود بی سر و همسر شود این دانشگاه آزاد .. دانشگاه آزادی که در هفت دولت ، آزاد بود را می خواهند به بند کشند و شش میخه اش کنند و به مسلخ برندش ، هیهات .. آن وقت این جماعت عمله دانش چه کنند ، نان باگت زن و بچه شان را از کجا ابتیاع بکنند ؟ آی که خانه خراب شدیم ، آی بستانید بازدم مظلوم را از دم این ظالمان ، آی فلان و آی بهمان و چه و چه و چه » !
و در ذیل آن کاغذ ، اسامی یکصد و ده انگشت کننده را به دین شکل نگاشته اند که : « جمع ضدین علم آموز پروران بی انگیزه واحد آنان که غریب اند ، جمعی از رها اندیشان واحد اینجا و آنجا و هر جا ، جماعتی از علم آموزان جامعه فرهیخته وار واحد یک جای دور ، جامعه هم اندیشان و هم فکران و هم دستان و هم کاران و هم ترازان بی ترازوی علم آموزپروران واحد آکسفورد مرکز ، جمع ضدین علم آموزان فانوس شکسته ی واحد کوراندیش ناکجا آباد ، جمعیت علم آموزی پیروان جهل مطلقه واحد نه شرقی نه غربی فقط مرکزی ، هیت خواهران بد خط ته کلاس ، جمع ضدین بیداران خروس خوان واحد شمال غربی جنوب شرقی ، انجمن شاعران بی دیوان ، جمع ضدین علم آموزان آمران به شهرت واحد گمنام جنوبی .. و یکصد واحد انگشت کرده دیگر . »
پی . ن :
به جای واژه « تشکل دانشجویی » آورده شده : جمع ضدین علم آموز
به جای واژه « اساتید » آورده شده : علم آموز پروران
به جای واژه « دانشگاه آزاد » آورده شده : علمگاه رها
چاپ شده در روزنامه کیهان
مورخ ٧ آبان ١٣٨٧
صفحه ١٢
عکس شرح عکس

محکم بگیر در نره !
می گویند روزی دکتر عبدا.. جاسبی در پشت میز شیشه ای داخل دفترش بر روی صندلی نشست و بر میز تکیه کرد و گفت : در پشت این میز شیشه ای نشسته ام که از بالا به راحتی زیر میز نیز مشخص باشد تا هر گونه شک و شبه ای در رابطه با پشت میز نشینی بنده بر طرف گردد و همگان دانند در زیر میز هیچ خبری نیست .
- اما ظاهرا خبرهایی هست ، فقط مراقب باشید جایی درز نکند ! -
به نقل از یکی ار منابع آگاه ، عبدا.. جاسبی همان طور که با دو دست خود به میز چسبیده بود چند باری جایی از بدن خود را خارانده - چگونه و با چه وسیله ای ، اطلاعی در دست نیست - و بعد پاهای خود را از کفش بیرون آورد و موجبات سرمستی حاضرین را فراهم نمود و سپس پاها را دراز کرده به نحوی که پاهایش از طرف دیگر میز بیرون زده است .
- البته عبدا.. در گذشته نیز وقتی بر روی گلیم می نشست ، اندازه گلیم از پاهایش کوتاهتر بود ، حال عیب از پاهای اوست یا گلیم ، بماند ، خوبیت نداره ! -
یکی دیگر از منابع مشکوک نیز خبر داد که وقتی از بالای میز شیشه ای به زیر آن سرک می کشیده ، متوجه شده که زیپ شلوار جناب دکتر تا نیمه باز است و مقدار نامعلومی خاک بر روی شلوارش - در قسمت زانو - نشسته و این نشانه ها می تواند پیامد های دیگری را در پی داشته باشد .
به خر به بر ( 1 )
از قدیم گفتن وقتی دیدی شلوار شوهرت دوتا شد ،
حتما برو سومی شوهم بخر !
....................................
یه سر داری هزار سودا .. ! نمی دونی چی کار کنی ؟
برو خدا رو شکر کن که هزار تا سر نداری و یه سودا ،
پس این هزارپای بیچاره چی بگه که سر جمع صد تا پا
هم نداره اما بهش می گن هزارپا ، طفلک ، براش حرف
درآوردن !
وصف الحال شیخ "دانشجو"حفظه ا...
آن عابر امتحان کنکور ، آن خورنده ی غذا چون مُور ،
آن درگیر هزاران سوال بی جواب ، آن که همیشه
هست سرش داخل کتاب ، آن که کارش فقط خواندن
و نوشتن است ، آن که فقط صاحب یک دست شلوار
و پیراهن است ، آن که جوینده دانش است ، آن که
وزنش رو به کاهش است ، آن که روزها می رود به
دانشکده و دانشگاه، آن که همیشه هست به دنبال
پانسیون و اتاق و خوابگاه،آن که به جای پاس دادن،
پاس می کند،آن که گاهی در خواب خرناس می کند،
آن که هرترم قسطی شهریه می دهد،آن که سرآخر
به دنبال تسویه می دود ، آن رونده به کلاس درسِ
استاد ، آن که تا سال آخری شد پُز داد ، آن خورنده
غذا در سلف سرویس ، ای دریغ از این سرویس ،
آن رونده با اتوبوس و مینی بوس ، آن که هست
برایش شب امتحان یک کابوس،آن که وصف الحالی
دارد معلوم،آن که فقط به دنبال دانش است و علوم ،
آن که بعداز چند غیبت به دنبال استاد دوان است با
خواهش ،آن که در وقت خواب زیر سرش هست یک
بالش ، آن که می خواهد طی کند مدارج عالی را ،
یک لیسانس و فوق لیسانس و شاید هم یک دکترا،
آن که آرزوهای بسیار در سر دارد ، آن که سودایی
به جز اخذ مدرک دارد ،آن که در پایان هر ترم در پی
جزوه استاد است ، آن که در بیداری شب ها و
چُرت زدن معتاد است ، آن که در انتظار گرفتن وام
تحصیلی و یک بورسیه است ، این که گویند
« به دانشگاه برو تا آینده خوبی داشته باشی »
یک وسوسه است،آن که درهرجایی حق بااوست،
آن که به جز راست نگوید خود اوست ، آن که در
وقت نمره ، مدح استاد می کند پی در پی،آن که
در ترم اول ، مبانی پاس می کند پی در پی ،
آن که تابع احساسات و تابع عقل است ،
این که گویند « احساساتی نشو » احتیاط واجب
و شرط عقل است ، آن که می دهند به او در همه
جا تخفیف ، آن که دارد بر دوش و دست ، کوله و
سامسونت کیف ، آن که تحصیل علوم مختلف ،
تنها کار اوست ، آن که کتاب و جزوه ها ، تنها یار
اوست ، آن که برایش پس از تحصیل یک کار با
حقوقی خوب مهیاست ، آن که در جمع فامیل ،
محجوب و با حیاست ، آن که گفته
« فقط درس و دانشگاه » جمله اش کمی ناتمام
است ، راستی نگفتی درسهایت چند ترمه تمام
است،آن که سرنوشت کشوری دردست اوست،
آن که سازنده است خود اوست نه غیر او ، شیخ
دانشجو ، حفظه ا... از گنده فاتحان سد و سوالات
چهار گزینه ای است !
نقل است روزی یکی از مریدان بر شیخ حاضر
شدی و همی پرسیدی که : یا شیخ "دانشجو" !
پس این همه کوزه از چه روی گردآوردی
به دور خویش ؟
پس شیخ برسبیل تعجیل پاسخ همی بدادی که:
کوزه ها را از برای پر کردن آب احتیاج داشتمی و
حال نیزآنهارا یک به یک امتحان کردمی که سوراخ
نبوده باشی و اگر هم سوراخ باشدی که بر در آن
سوراخ گِل گرفتمی شاید روزی به کار آیدی
هر چه خار باشدی !
پس مرید تعجب بکردی و با دست سوراخ های
بینی اش را بگرفتی و پرسیدی : یا شیخ ! این
همه کوزه ، این همه آب به چه کار آیدی ؟!
پس شیخ دانشجو برسبیل گل گرفتن سوراخ ها،
پاسخ همی بدادی که : از این روی کوزه ها را
پر آب کردمی تا در وقت خشکسالی همی توانی
مدرک خویش را در کنار کوزه ها گذاشتی و آبش
را بخوردی و این از بیکاری و بی آبی همی
بهتر باشدی !
نقل است که مرید جیغ بکشیدی و سوراخ های
بینی اش را بگرفتی از این همه آینده نگری
شیخ "دانشجو" – بمیرم براش - !
روایت همی کنندی که در نیم روزی از روزهای
داغ تابستان مریدی بر شیخ که در حال آشپزی
بود وارد همی شدی و شیخ را پرسیدی که :
یا شیخ!شنیدمی برخی ازاهالی فلسفه براین
گمانند که تخم مرغ و دانشجو در یک زمان خلق
همی شدند و در باب اینکه آیا براستی تخم مرغ
ودانشجو دریک مکان نیزخلق همی شده باشند
اختلاف نظر همی داشتی،پس چگونه باشدی؟
وشیخ دانشجو چند باری قاشق را برماهی تابه
بزدی و در جواب بگفتی که : خلف وعده نیست
اگر گویمی که به درستی که چنین باشدی ..
دانشجو و تخم مرغ در یک زمان و در یک مکان
خلق همی شدندی و زمان این عجیب خلقت
درآغاز آفرینش،ظهری سوزان و داغ از تابستان
همی بودی چراکه گرما وحرارت اساس خلقت
آن دو همی باشدی !
نقل همی باشدی که مریدازیک چونین پاسخی
انگشت حیرت به دهان فروبردی وچون بدرآوردی
پس بگفتی که : یا شیخ ، آیا به حقیقت چنین
باشدی ؟!!!
پس شیخ "دانشجو" بر سبیل عصبانیت ،قاشق
را به هوا پرتاب نمودی و عرق ریزان بانگ برآوردی
وپاسخ همی بدادی که:نادان مریدی که توباشی،
مگر عرق جبین مرا نمی بینی،مگر آفتاب سوزان
تابستان را نمی بینی ، مگر کوری که نمی بینی
درتعطیلات و ترم تابستانه در هر وقت و بی وقت،
روزی سه وعده و هر وعده سه عدد نیمرو همی
خوردمی .آری ،به حقیقت چنین نباشدی اما در
واقعیت همین بشدی !
نقل همی کنندی که شیخ به این شیوه غذا
خوردن همت زیادی داشته است
– رضی ا... عنه - !
و نقل است که چون از دنیا برفت پس بر سنگ
قبر وی چونین نگاشتند : در این جا کسی آرمیده
که در تمام عمر به دنبال دانش و تخفیف
دانشجویی می دویده !
- رحمه ا... علیه- !

